|
برهان,عرفان,قرآن
|
بسیار دشوار است که انسان به جایی رسد که درباره
حق و باطل فتوا دهد و سختی آن تنها در تحصیل علم
نیست بلکه یک لحظه به هوس داعیه دار «نه» گفتن است!
دردی ست چون خنجر
یا خنجری چون درد
همزاد ِ خون در دل
ابری ست بارانی
ابری که گویی گریه های قرن ها را در گلو دارد
ابری که در من
یکریز می بارد
شب های بارانی
او با صدای گریه اش غمناک می خواند
رودی ست بی آغاز و بی انجام
با های های گریه اش در بی کران ِ دشت می راند
پیری حکایت گوست
کز کودکی با خود مرا می برُد
در باغ های مردمی گریان
اما چه باغی ؟ دوزخی کانجا
هر دم گلی نشکفته می پژمرد
مرغی ست خونین بال
کز زیر ِ پر چشمش
اندوهناک ِ سنگباران هاست
او در هوای مهربانی بال می آراست
- کی مهربانی باز خواهد گشت ؟
- نه ، مهربانی
آغاز خواهد گشت
از عهد ِ آدم
تا من که هر دم
غم بر سر ِ غم می گذارم
آن غمگسار ِ غمگساران را به جان خواندیم
وز راه و بی راه
عاشق وش از قرنی به قرنی سوی او راندیم
وان آرزوانگیز ِ عیار
هر روز صبری بیش می خواهد ز عاشق
دیدار را جان پیش می خواهد ز عاشق
وانگه که رویی می نماید
یا چشم و ابرویی پری وار
بازش نمی دانند
نقشش نمی خوانند
دل می گریزانند ازو چون وحشتی افتاده در آیینه ی تار !
هرگز نیامد بر زبانم حرف ِ نادلخواه
اما چه گفتم ؟ هر چه گفتم ، آه
پای سخن لنگ است و دست واژه کوتاه است
از من به من فرسنگ ها راه است
خاموشم اما
دارم به آواز ِ غم خود می دهم گوش
وقتی کسی آواز می خواند
خاموش باید بود
غم داستانی تازه سر کرده ست
اینجا سراپا گوش باید بود :
- درد از نهاد ِ آدمیزاد است !
آن پیر ِ شیرین کار ِ تلخ اندیش
حق گفت ، آری آدمی در عالم ِ خاکی نمی آید به دست ، اما
این بندی ِ آز و نیاز ِ خویش
هرگز تواند ساخت آیا عالمی دیگر ؟
یا آدمی دیگر ؟ ...
- ای غم ! رها کن قصه ی خون بار !
چون دشنه در دل می نشیند این سخن اما
من دیده ام بسیار مردانی که خود میزان ِ شأن ِ آدمی بودند
وز کبریای روح برمیزان ِ شأن ِ آدمی بسیار افزودند
- آری چنین بودند
آن زنده اندیشان که دست ِ مرگ را بر گردن ِ خود شاخ ِ گل کردند
و مرگ را از پرتگاه ِ نیستی تا هستی ِ جاوید پُل کردند
- ای غم ! تو با این کاروان ِ سوگواران تا کجا همراه می آیی ؟
دیگر به یاد ِ کس نمی آید
آغاز ِ این راه ِ هراس انگیز
چونان که خواهد رفت از یاد ِ کسان افسانه ی ما نیز !
- با ما و بی ما آن دلاویز ِ کهن زیباست
در راه بودن سرنوشت ِ ماست
روز ِ همایون ِ رسیدن را
پیوسته باید خواست
- ای غم ! نمی دانم
روز ِ رسیدن روزی ِ گام ِ که خواهد بود
اما درین کابوس ِ خون آلود
در پیچ و تاب ِ این شب ِ بن بست
بنگر چه جان های گرامی رفته اند از دست !
دردی ست چون خنجر
یا خنجری چون درد
این من که در من
پیوسته می گرید
در من کسی آهسته می گرید
- ه.الف.سایه -
«مشروطه» اگرچه در لفظ فقط یک کلمه است، اما در
پس و پیش خویش جریانی دارد که یک سوی آن نقطه
پایان یک قطعه طولانی مأیوسکننده و در سوی دیگر آن
نقطه آغاز یک قطعه امیدوارکننده است.
و منفی، در یک کلام پایان تصمیم سازی یک فرد در مورد
سرنوشت جامعه و آغاز تصمیم گیری نمایندگان مردم در
جایی به عنوان مجلس شواری ملی در مورد سرنوشت
همان جامعه است.
را بر مصادر امور نشاند، اما با آغاز خویش، بذر مردمسالاری
را در ذهن و زبان اقشار مختلف ایران افشاند.
نوری را بالای دار دید، اما در طرف دیگری ستارخان و
باقرخان را با شیخ محمد خیابانی و آیتالله مدرس پیوند
داد، پیوندی که ماحصل آن در سالهای بعد، درخت تناور
انقلاب اسلامی را با شاخههای ملی و مذهبی در باغ
تاریخ ایران کاشت تا سایه بان مردمی باشد که در
گراماگرم منافع مشترک استبداد و استعمار بی پناه
شده بودند.
مجلس، توصیه مغفول مانده «وامرهم شورا بینهم» قرآن
را پس از هزار و سیصد سال به میدان آورد.
حکومت مورثی سلطنتی حتی برای کودکی چون
احمدشاه قاجار داشت، اما وقتی «مشروعه» را پسوند
خویش دید، این امید را- هرچند برای مدتی کوتاه- در دل
جامعه استبداد زده زنده کرد که علمای طراز اول بر متمم
قانون اساسی نظارت دارند و نمیگذارند قانونی برخلاف
مصرحات اسلام برای اجرا در سرزمین اسلامی به
تصویب برسد.
ایران بود، اگرچه خیلی زود معلوم شد که نورانیت آن
از شهاب سنگی بود که پس از افول، تاریکی مضاعف
دارد. چراکه کشور را در مخالفت با دخالت بیگانگان و
فرمانبری شاه از دستورات دیکته شده و هرج و مرج
منافع خودداری مردم، از چاله درآورد و به چاه انداخت.
غربیها بود که چون سرمشقهایش بدون توجه به
تفاوت فرهنگها بود، روحانیت دینمدار را به انزوا
کشاند و هزار فامیلی و فرنگرفتگان دنیامدار را به
قدرت رساند.
از سر این سرزمین کند و شرور پهلوی را که یک قزلباش
بی سواد بود، بر اریکه قدرت نشاند و یک تفکر فقهی
شیعی را معکوس جلوه داد که دفع فاسد به افسد باشد!!
باعث ناامیدی مردم در حرکتهای اجتماعی بود تبدیل به
انقلابی شد که در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ رقم خورد.
مشترک استبداد و استعمار بود، اما دندانههای نا به
هنجار همان یوغ، سرزمین بایر اندیشههای ایران و
ایرانی را به شخم واداشت تا زمینه برای کاشت نهال
واقعی دمکراسی، مخصوصاً از نوع اسلامی آن، یعنی
مردم سالاری دینی فراهم شود که نمونه بارز آن را در
رأی ۹۸ درصدی مردم به جمهوری اسلامی دیدهایم.
احتمال تکرار دارد که رگههای آن را امروزه در برنامه
پیچیده روحانیتستیزی و کانونگریزی و مردمفریبی
میبینیم. برنامهای که حتی متصلبین اصولگرا و
اصلاحطلب را به اعتراف و هشدار واداشته که مبادا
مشروطه تکرار شود.
محبوبیت روحانیت و دانشگاهیان در نزد مردم بالا
رفتهاند و در مشروطه مصادر قدرت را فتح کردهاند و
آنگاه پرچم حاکمیت را به دست شاگردان غربزده
مکتب خویش دادهاند؟ و مگر نه این است که امروزه
نیز در انقلاب اسلامی که با پیشتازی روحانیت و رهبری
بینظیر یک مرجع عام به پیروزی رسیدهایم، بیمهابا و
بدون انصاف ناکارآمدی روحانیت را فریاد میزنند؟
در راستای اهداف کسانی قدم برداریم که اولاً مکتب
اهل بیت(ع) را مانع اصلی خوی استکباری خویش میدانند
و ثانیاً نمیتوانند از منابع خدادادی و موقعیت جغرافیایی ایران
در جهت مطامع خویش صرفنظر کنند.
افکار عمومی جهان را علیه ایران به کار بردهاند، با
سیاست مکارانه «فرّق تسد» به جنگ انقلاب آمدهاند
و با فریب گروهی که شاید در ابتدا حسننیت هم
داشتهاند، تلاش میکنند مردم را از روحانیت جدا کنند
و خیرخواهان و حتی در میان روحانیون نیز چنان اختلافی
بیندازند که متأسفانه این روزها شاهد آنیم.
از دست رفته در زمان ملی کردن صنعت نفت، چگونه
بین آیتالله کاشانی و دکتر مصدق اختلاف انداخته بودند؟
خون دلخوردنهای آیتالله بهبهانی، آیتالله مدرس،
آیتالله طباطبایی، شیخ محمد خیابانی و دیگر علما و
روحانیون بزرگ را در تاریخ مشروطه داریم، در این
سالها دست به کار شدهاند تا با سوءاستفاده از
اختلافات سلیقهای داخلی و ادبیات به ظاهر ارزشی
بعضیها، برنامه روحانیتستیزی خویش را کامل کنند.
چراکه آنان بهتر از همه میدانند، در طول تاریخ هر جا
که یک ظالم داخلی یا خارجی تسمه از گرده جامعه
کشید، روحانیت ملجأ و مأمن مردم بوده است.
منبع: http://tabnak.ir
حركتها هم دو قِسم است برخي ها حركت ميكنند
محصولِ حركت را به پشتسر ميريزند ،مانند اتوبوسي
كه حركت ميكند اين اتوبوس وقتي حركت ميكند تمام
آثار حركت خودش را پشتسر مياندازد چيزي ذخيره
نميكند بعد از بيست سال هم ميشود يك آهن قراضه
اما يك درخت سيب وقتي حركت ميكند تمام حركتش
را زير پاي خود قرار ميدهد اين را ريشه درست ميكند
اين را ساقه درست ميكند اين را تَنه درست ميكند
بعد از بيست سال از آن اتوبوس سؤال بكني چه شدي؟
ميگويد آهن قراضه از اين درخت سيب بپرسي چه شدي؟
ميگويد اين هم ميوهام.
معظم له افزودند :گاهی اوقات يك جوان به بازي كردن و
اتلاف وقت صرف ميكند بعد از بيست سال ميشود
يك نيروي قراضه, يك وقت است كه در تحصيل علمِ حوزه
و دانشگاه ميكوشد بعد از بيست سال ميشود يك درخت
سيب يك درخت گلابي. حركت, گاهي بازدهش پشتسر
است چيزي در دست نيست گاهي همهٴ حركت را انسان
به ريشهٴ خود ميدهد ميشود شجرهٴ طيّب.
امروز بعد از نماز ظهر و عصر امام جماعت مسجد يك مثال
خيلی جالب و كليدی در مورد مسئله معروف عقلانی
"حجاب مصونيت است،نه محدوديت" بيان فرمودند كه از باب
تشبيه معقول به محسوس برای خود بنده خيلی روشنگر
بود:
خانه انسان مانند زندان چهار ديوار و سقف دارد، دری دارد
كه روی آن هم قفلی محكم نصب است و هر از گاهی روی
ديوارهای خانه نرده هايی هم شبيه نرده های زندان نصب
می شودبا اين تفاوت كه در و ديوارهای خانه برای اينست
كه متجاوز آن نشوند و غير از اهل خانه كسی وارد آن نشود
ولی در و ديوارهای زندان به اين نيت ساخته می شوند كه
فرد از داخل به خارج نرود و متجاوز اجتماع بيرون نشود!
قفلی كه در خانه نصب می شود قفلی است كه فرد بر
خانه می زند ولی قفلی كه در زندان می زنند بر فرد می
زنند!
و اينها همه گويای تفاوت بين محدوديت و مصونيت است...